تبليغاتX
پرخیده

پرخیده

 

ساعت سه كلاس بافت

نشستيم لب پنجره ي كلاس،منو رفيقم، سيگار دود ميكنيم...ميگم ميدونستي دخترا وقتي ميخان خاكستر سيگارو بتكونن با انگشت اشاره ميزنن روي سيگار پسرا وقتي ميخان اينكارو كنن با شصت ميزنن زير سيگار؟منو تو جفتمون پسرونه سيگار ميكشيم...خاك تو سر بي لطافتمون

ميگه برو بابا انقد بدم مياد ازين اداهاي دخترا...ديدي چطو دس ميدن؟نوك انگشتاشونو فقط ب هم ميزنن.ميگم اوهوم بدم مياد ازين كار...دس ندي سنگينتري.

ساعت چارو نيم كلاس بافت

رفيقم ميگه تلفنتو بردار خب نميشنوي ويبرشو؟

جواب ميدم ميگم سلام حالتون چطوره؟از كلاس ميرم بيرون...برميگردم مينا ميگه فلاني بود؟؟؟تو ب فلان استادهم هميشه ميگي قربونتون برم اونوخ ب اين ميگي مرسي ممنون حال شما؟ميگم ميناااااااااااا ميتوني خفه شي؟

طفلي خفه ميشه.

ساعت شيش چار راه وليعصر

فايلو ميگيرم تو دست راستم...ميگم عمرا بم دس نميده.پيش خودم فك ميكنم من ك تو اين فازا نبودم...خب حالا بم دس بده چي ميشه مگه؟هيچ جوابي پيدا نميكنم واسش.ميرسم بهش...فايلو تو دستم ميبينه دس دراز ميكنه...كلكم نگرف...مث عن پهن ميشم كف زمين...دس ميدم...نوك انگشتام با نوك انگشتاش برخورد ميكنه فقط

رفيقم تكست ميده خوش بگذره قرارتون...ياد اون روز ميفتم ك ميخاس بره خونه بوي فرندش كشتمش از بس بش متلك گفتمو اذيتش كردم...ميدونم ك ميخاد تلافي كنه...اما نميتونم ريلكس برخورد كنم...لجم ميگيره...تكست ميدم كثافت عنتره نكبت سيگار كوفتت بشه نمكخوره نمكدون شكن...ميگه حرص نخور از قرارت لذت ببر!!!

طرف داره حرف ميزنه...سوال ميپرسه...يه كلمه ايو يه جمله اي جواب ميدم...ميگه خيلي كم حرفي تو.ميگم من؟؟؟نه بابا اينطوريا نيس.اصن كم حرف نيستم...فقط با هركسي اخت نميشم راحت.

هنوز داره حرف ميزنه...حواسم پي حرفا نيس...يهو ميرم تو كلاس...حرفاي دوستم...ميگم همين يه ساعت پيش بود داشتم ميگفتم ازينمدل دس دادن متنفرم...يني عرضه ندارم يه ساعت رو حرفم وايسما.عجب آدمي يم من!!!

آدما بسته ب شرايطشون تغيير رويه ميدن...حرفشونو عوض ميكنن...مرد نيستن ك وقتي يه حرفي ميزنن رو حرفشون وايسن...منم ادمم اگه خدا قبول كنه...ازين قانون مستثنا نيستم اما ديگه نه تا اينحد ك نتونم دوساعت رو حرفم وايسم.

واقعا ك...متاسفم براي خودم...يكي از آينده سازان اين مملكتم من!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/31ساعت 20:32  توسط نرگس  | 

 

نرگس خنگ است...نرگس خيلي خنگ است...کلا عادت دارد ب اشتباه گفتن اسامی

وقتی میاد پیش پدر ب برادر زاده ای ک اينجاست ب اشتباه ميگويد آرتميس...وقتي ميرودپيش مامان ب برادرزاده اي ك آنجاست ميگويد حنانه...ب برادرزاده ي دورش ك حالا چند روزي مهمان خانه ی مامان است میگوید آرمان...گاهی هم میگوید پسر...گاهی هم میگوید اسمت چیه تو بیا

برادر زاده ی مهمان تنها کسیست ک از اشتباه گفتن اسمش ناراحت نمیشود

وقتی میگم آرمان میگه بله؟انگار ک واقعا اسمش آرمانه...انگار نه انگار ک آرمان برادرشه و خودش ماهانه...خیلی راحت وقتی ازین اتاق ب اون اتاق جیغ میزنمو آرمان صداش میکنم جوابمو میده.انگار اصلا آرمان زاییده شده.

گاهی خودم شرمنده میشم ازینکه اسمشو اشتباه میگمو هیچ شکایت نمیکنه.

يه دوستي داشتم ك برحسب همين عادت هميشه اسمشو اشتبا ميگفتم...اسمشو يادم ميرف يهو...ميخاستم صداش كنم دستمو ميگرفتم سمتش...مغزم هنگ ميكرد نگاش ميكردم هي ب ذهنم(!!!) فشار مياوردم بعد نگام ميكرد از ترس اينكه دعوام كنه بيشتر ب مغزم فشار مياوردمو آخرش با هزار بدبختي اسمشو ميگفتم.

يه بار دور هم بوديم...با رفيقم و رفيقش...لعنت ب اين آيكيو...ميخاستم اينو صدا كنم اسم دوستشو ميگفتم...ميخاستم دوستشو صدا كنم اسم اينو ميگفتم

اولاش ب شوخي دعوام ميكرد...ميگفتم ببخشيد.اسم اشتباه گفتنا بيشتر شد...ببخشيد گفتنا عميق تر و ملتمسانه تر و عصبانيت رفيق جدي تر.

ب خير نگذشت...شبمون خراب شد...اما من آدم نشدم.

هنوز هم اسمها رو اشتباه ميگم.ب فرزان ميگم مژگان ب مژگان ميگم ريحان .وقتي نيما وو مينا رو باهم ميبينم ب نيما ميگم مينا

ب مينا ميگم دختر ب ليلا ميگم اسمت چي بود تو ،بيا يه ديقه.

من عادت دارم...ب صدا كردن اسمها عادت دارم ...پشت سرهم اسم طرفمو صدا ميكنم.انگار وقتي اسمشو ميگم بيشتر حضورشو حس ميكنم بيشتر حواسشو ب حرفام جلب ميكنم...اصلا يه جورايي با اسما لاس ميزنم...خوشم مياد از تكرار كردن اسمها

من يادمه...خوب يادمه ك اولين باري ك فلان رفيقم ك هيچ عادت نداره ب صدا كردن اسمها اسممو صدا كرد كي بود...كجا بودم...چي پوشيده بودم...هوا چطور بود و حتي چرا صدام كرد.اما اين توجهم ب اسامي باعث نميشه ك اسمها رو باهم قاطي نكنم.

با ریحان نشستیم تو سالن آمفی تئاتر موزه...یارو داره حرف میزنه...گذاشتدمون سركار اصلا...از اون سر دنيا پاشده اومده ك واسه ما راجب گره متقارن و نامتقارن صحبت كنه.انگار ك با آماتور طرفه...انگار نه انگار ك محفل تخصصيه.

چراغا خاموشه اسلاید داره پخش ميشه...ریحان هی در گوشم وزوز میکنه...هی اینو اونو مسخره میکنه...منم پقی میزنم زیر خنده...قاه قاه میخندم.میگم خفه شو دیگه عنتر آبرومون رف ،ستاری داره میبیندمون...پسر رضی میری پشت سرمونه میشنوه داری باباشو مسخره میکنی.دو دیقه ساکت میشه دلش آروم نمیگیره...دوباره میکنه تو اینو اون

سخنرانو مسخره میکنه،بلند بلند...يهو ميگه هرچند ك چرتو پرت ميگه اما خوشم اومده ازش بذا يه عكس ازين كپله بگيرم...بامزس.دوربين جلوي پاته ميديش مرضيه؟

خم ميشم دوربينو بردارم...دستمو بلند ميكنم...يهو ميشنوم گفت مرضيه.عصباني ميشم.ميگم نكبت من مرضيم؟؟گمشو خودت ورش دار

ياد رفيقم ميفتم.ياد اون شب.اونموقه فك ميكردم چقد لوسه اين رفيقم...چ گيرايي ميده...خب حالا اسمشو اشتبا گفتم ديگه، نكشتمش ك(البته چيز ديگه اي تو ذهنم گفتم اما چون خيلي بچه ي باحيايي هستم و دوستان اينجا خيلي مودبن از گفتن اصطلاح اصلي معذورم،عذرخواهي بنده را پذيرا باشيد).

بش حق ميدم...ب همه ي رفقام حق ميدم ك از كارم عصبي شن هرچند ك اصولا نميشن.اما خيال نكنيد ك نرگس نادم گشته و ديگه سعي ميكنه اسامي رو درست بگه.نرگس كماكان خنگ است...نرگس خيلي خنگ است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 22:14  توسط نرگس  | 

 

ـ‌ تورو خدا بيا برو شوهر كن يه عروسي بگير من مجبور  شم برم اپيلاسيون

‌+ آره فكر خوبيه،من ميام تو رو ميگيرم ك جفتمون باهم مجبور شيم بريم اپيلاسيون

ـ :|

پي نوشت: اينجور دوستايي دارم من.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 20:47  توسط نرگس  | 

 

انگشت اشارم سوخت

وقتی کبریت میکشیدم ک زیر گازو روشن کنم سوخت.حواسم رفت پی شعله، كبريتو سرپايين گرفته بودم يهو حس كردم سوختم.

فريزرو باز كردم.انگشتمو چسبوندم ب ديوارش يه وخ تاول نزنه ك پدر باز ب روم نياره شب اول عروسيت، برت ميگردونن خونه بابات

انگشت كوچيك پام سوخت

لبه ي اوتو خورد بهش سوخت. بروي خودم نياوردم...لباسارو چيدم تو چوب لباسي...اوتو رو جم كردم رفتم سراغ كارام.صب صندل پوشيدم...روي صندل ميخورد ب انگشتم...اذيتم ميكرد...هيچ نميگفتم...خودم ميدونم سر ب هوام.هيچ خوشم نمياد اينو از بقيه بشنوم

دلم سوخت

رفيقم بهم گفت بي اراده.خوب ميدونم ك در مقابل فلان كار بي ارادم اما  ب مذاقم خوش نيومد ك اينو از رفيقم بشنوم.

 

پي نوشت: طفلي سيگار...پا ب پاي ما سوخت اما در نهايت مچاله اش كرديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 21:43  توسط نرگس  | 

 

گاهی بیخود غمگینی

گاهی خوب میدانی ک ب چ دلیل غمگینی اما دوست داری ب خودت بگویی بیخود غمگینی

گاهی دوست داری بشینی لب پنجره...حالا هر پنجره ای...پنجره ی اتاق ک رو ب اتاق خواب پسر همسایه باز میشود...پنجره ی آشپزخانه ک رو ب خیابان است یا پنجره ی کارگاه بافت ک رو ب کوچه ی تنگو ترش بالاور است

دلت میخاهد بنشینی روی سکوی جلوی پنجره...پنجره رو باز کنی...تصویر خودت رو ببینی و کام بگیری از سیگار و بخشی از کام رو تقدیم کنی ب تصویرت در شیشه ی پنجره...سرتو کج کنیو یه ماچ غمگین بفرستی برای خودت.

گاهی غمگینی و خوب میدانی از چ غمگینی اما هی برای خودت دنبال دلیل میگردی

ساعتها ذهنت را مشغول میکنی ک یک دلیل خوب پیدا کنی...اما هیچ دلیلی راضی ات نمیکند...تو غمگینی...و دلیلش تنها یک چیز است...دلت خوب میداند ک برای چ غمگینی...گول نمیخورد.

گاهی غمگینی...هوا غمگینت میکند...فضا غمگینت میکند...صداها...عطرها...واژه ها...نگاه ها و حتی نفس ها غمگینت میکند.ب خودت میگی امروز رو غمگین باش اما صبح ک بیدار شدی دیگه حق نداری غمگین باشی.صبح باید ساعت رو نیم ساعت زودتر کوک کنی...ده دقیقه آرایش کنی...ده دقیقه صبحانه بخوری و ده دقیقه از هوای بهاری اول صبح اكسيژن وارد ریه هات کنی.

ب خودت قول میدی...ساعتو کوک میکنی...ملافه رو میکشی روت و غمگین میخابی

صبح ساعت زنگ میخورد...نیم ساعت زودتر از همیشه زنگ خورد...خاموشش میکنی بازهم میخابی.

دلت آرایش نمیخاهد، صبحانه نميخواهد...اما غم هم نميخاهد.غمت با اين اداها از بين نميرود.تو غمگيني، چ با آرايش چ بي آرايش.چ با شكم پر چ با شكم خالي

تو غمگيني و تا دليلش را براي خودت هضم نكني حالت سرجايش برنميگردد.

از رختخواب بلند ميشي.صورتتو ميشوري...تو آينه ب خودت ميگي براي چ غمگيني و وقتي ك دليلت رو گفتي تازه متوجه ميشي چ دليل كوچكي داري براي غمگين بودن.

پوزخند ميزني ب تصويرت درآينه...ميگي خر...خاك توسرت...يه تختتت كمه ها...دغدغت اينچيزاس؟بكش بيرون ازينحرفا.زندگيتو بكن

غمت سبك شد...تنها با ب زبون آوردنش راحت شدي.

نيازي نيست ك صبحانه بخوريو آرايش كني تا غمت فراموشت شود...حالت خوب شد،اما هنوز ب كام گرفتن ازين هواي صبح بهاري نياز داري.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 22:51  توسط نرگس  | 

 

تو راه پله ي ساختمون

ـ پشت سرمن نيا،امنيت با/سني ندارم

+ نه نگران نباش بچه ها تو پلن،كاريت ندارم!

ـ تو اگه پسر ميشدي چي ميخاستي بشي واقعا؟؟؟

تو كارگاه

+ تو هم ك هر روز با يكي عهدو پيمان ميبندي، يه روز عاشق اون پسركچله ميشي، يه روز با فلاني قولو قرار ميذاري،يه روز واسه اون پسره كافه اوريانت خودكشي ميكني، يه رو برادر فلاني رو ميخاي

ـ ساكت شو ببينم،من كي برادر فلاني رو ميخاستم؟اين ب زور ميخاد داداششو ب من بچسبونه.خب اون اوريانتم خيلي صكصيه تو هم ببينيش ب خاطرش خودكشي ميكني.كچله هم خيلي جذابه.بعدم خدا يكي يار يكي.من فقط يكي رو ميخام چرا حرف در مياري؟؟

+ خلاصه گفتم ك دور منو خط بكش!

ـ عنتر من بايد بت بگم دور منو خط بكش.حواست نيس تو پسريا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 22:3  توسط نرگس  | 

 

بدو بدو رفتم كتابخونه،بخش پايان نامه ها

پايان نامه رو گرفتم...تند تند از صفحات مورد نيازم عكس گرفتم ك برم ب كلاسم برسم

مسئول كتابخونه وسط كار اومد يقمو گرف گف عكس نگير عكسايي يم ك گرفتي  پاك كن

منم همه عكسامو گرفتم...رفتم پايان نامه رو بش پس دادم...حالت خشم گرف گف عكسا رو پاك كردي ديگه؟گفتم نه

لازمشون دارم، كپي ك اجازه نميدين بگيرم ازش، مجبورم عكس بگيرم.

گف ممنوعه،نبايد عكس بگيري بشين خلاصه نويسي كن

تو دلم گفتم باش تا بياد،كارتمو گرفتم رفتم.

شب اومدم خونه عكسارو تو يه فايل جديد طبقه بندي كردم ك بريزم تو كامي

يو اس بي رو وصل كردم...هرچي گشتم ديدم فايل خاليه...قط كردم،دوباره وصل كردم.ديدم خاليه

خاموش كردم دوباره روشن كردم...ديدم خاليه

اي خدا چرا اينجوري شد؟؟شانس عنو نيگا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 21:51  توسط نرگس  | 

 

چ کسی گفت سکوت علامت رضایت است؟؟؟

سالهاست ساکتم و ناراضی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 22:17  توسط نرگس  | 

 

ـ عمه ديدي ماهيم مرد؟

+ ئه؟كي؟

ـ پريشب

+ پريشب يني كي؟

ـ يني جمعه.فرداي اونروز ك شما اينجا بودين

+ خب هركي تنها باشه ميميره ديگه،اينم از تنهايي مرد

 

ـ بيا موهاتو ببافم

+ عمه چرا من هروخ ميام اينجا تو موهامو ميبندي؟

ـ چون مامانت چلمنگه، من قبول زحمت ميكنم وظايف اوشونو انجام ميدم

+ چي؟

ـ هيچي:d

 

ـ هيش... بابات داره اخبار ميبينه

+باشه، داشتم ميگفتم...

ـ مگه نميگم هيش؟بيا اينجا كارت دارم( با حالت خشانت و يه ابرو بالا)

+ نه نه همين جا خوبه، از همين جا بگو( با حالت مظلوم نماييو مثلا من ترسيدم)

 

+ عمه ميتونم ب پاكت رنگات ك توش يه عروسكه دس بزنم؟

ـ نه ك تا حالا دس نزدي؟

+ من؟ نه

ـ پس از كجا ميدوني توش يه عروسكه؟؟

+ هااااااااااااااان؟؟!!!

 

+ من  اين شوكولاتارو نخوردما

ـ آره جون عمت

+ :D

_يه وخ يه ذره تارف نكنيا بگي نه، جون خالم

 

پي نوشت۱: اين دفتره ك جلوي تصويره،دفتر محبوبمه.يكي از دوستام اسمشو گذاشته كتاب مقدس

پي نوشت ۲: كماكان هندزفري درحال ضدعفوني شدنه و رفيق شفيق متواري شده و هنوز پسش نياورده.احتمالا فوروختدش با پولش رفته جزاير قناري.امرو هوس كرده بودم تا پارك ساعي پياده روي كنم خير سرم ك ب دليل نبود هنزفري هوس مذكوره را سركوب كرديم.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 20:21  توسط نرگس  | 

 

ميگم تركين شما!!!!

اين يكي پنيرو چرا باز كردين؟من صب يكي باز كرده بودم خب

نيگام ميكنه، لبخند ميزنه، لپمو ميكشه، ميگه اگه يه كم  صب ب اون قوطي نيگا ميكردي ميديدي اون قوطي پنير صب باز شده بود.شما رفتي يه دونه ديگه باز كردي نه ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 21:33  توسط نرگس  |